منصور حکمت، مبارزه طبقاتی، جنبش ها و احزاب

این متن بر مبنای سخنرانی در سمینار انجمن مارکس- حکمت لندن، که در تاریخ ٤ ژوئن ٢٠١١ به مناسبت هفته حکمت برگزار شد، تهیه، تدقیق و تکمیل شده است. همین جا از رفیق آزاد کریمی که لطف کرده و متن را پیاده کردند تشکر میکنم.
*****

با تشکر از همه دوستانی که در جلسه امروز شرکت کردند و با تشکر از رفقای انجمن مارکس- حکمت که یک بار دیگر این امکان را به من دادند تا بتوانم در حد توان گوشه ای از در افزوده های منصور حکمت در جنبش کمونیستی و مارکسیستی را توضیح دهم.

تببین مارکسیستی از مبارزه طبقاتی و پیچیدگی های آن، سنتها و جنبشهای اجتماعی و بالاخره رابطه احزاب با این جنبشها و طبقات یکی از مهمترین ویژگی های کمونیسم منصور حکمت و یکی از نقاط اختلاف متدیک و بینشی منصور حکمت با چپ موجود و تبیینهای غیر مارکسیستی، دلبخواهی از مبارزه طبقاتی، گرایشات، سنتها، احزاب و روندهای سیاسی در جامعه است. این یکی از مهمترین اصول مارکسیستی است که منصور حکمت آنرا از زیر آوار تفاسیر و تعابیر غیر کمونیستی بیرون کشید.

بدون داشتن تبینی مارکسیستی از مبارزه طبقاتی و دیدن این مبارزه در همه ابعاد و اشکال روبنائی آن، از جنبشها، احزاب و نقش نيروهاى سياسى درگير در مبارزه طبقاتى، نمیتوان روندها و عرصه های اصلی نبرد در هر دوره را روشن کرد، رابطه طبقه کارگر و کمونیستها با سایر جنبشها، گرایشات و احزاب را تعیین کرد و سیاستی کمونیستی اتخاذ کرد.

متد برخورد منصور حکمت به مبارزه طبقاتی، حنبشها و احزاب را در تمام نوشته های تئوریک و سیاسی او میشود دید اما در چند سند بطور ویژه و روشنی در مورد تبیین مارکسیستی از مبارزه طبقاتی، رابطه آن با جنبشها و نقش احزاب توضیح میدهد. بطور نمونه در اسطوره بورژوازی ملی و مترقی، سمینارهای کمونیسم کارگری (بویژه سمینار کمونيسم کارگرى و فعاليت حزب در کردستان) و بازخوانی کاپیتال مارکس، پيشگفتار" شيوه برخورد به احزاب بورژوائى" لنين، درباره احزاب بورژوايى، سه منبع و سه جزء سوسياليسم خلقى ايران، آناتومی لیبرالیسم چپ، در پایان یک دوره، حزب و قدرت سیاسی و حزب و جامعه میتوان دید.

چپ پوپولیست، مناسبات تولیدی، طبقات و مبارزه طبقاتی

کسانی که با چپ ایران آشنا هستند، تبیین غیر مارکسیستی، مکانیکی و غیر دیالکتیکی این چپ را از مبارزه طبقاتی به یاد دارند. اگر کسی چپ سال ٥٧ را بشناسد برایش آشناست که وقتی از این چپ سوال میکردید که تحلیل شما از جامعه ایران چیست، مناسبات اقتصادی جامعه ایران را چگونه ارزیابی میکنید، طبقاتی که در این جامعه با هم در جدال اند چه طبقاتی هستند و این جدال به چه سمتی میرود٬ این چپ به جای اینکه مناسبات اقتصادی حاکم بر ایران را توضیح دهند٬ به جای اینکه سرمایه را به عنوان یک رابطه اجتماعی و به عنوان یک مکانیزمی که تولید و باز تولید میکند توضیح دهند٬ به جای توضیح مکانیزم سودآوری سرمایه، کسب ارزش اضافی، نقش طبقات در تولید و رابطه آنها با یکدیگر بر مبنای این نقش، شروع می کنند به "تحلیل طبقاتی" دادن و در حقیقت جدول طبقات را جلو شما می گذاشتند. کسی که با فرهنگ آن چپ آشنا باشد به یاد دارد که از نظر این چپ ما انواع طبقه و انواع قشر بندی داشتیم. می گفتند جامعه ایران "نیمه فئودال نیمه مستعمره" یا در بهترین حالت "سرمایه داری وابسته" است. نکته محوری در این "تحلیل" مستعمره، تحت ستم یا وابسته جامعه بود. نتیجتا یک بخشی از آن جامعه، بخشی از بورژوازی آن جامعه، علیه سیستم "نیمه فئودال نیمه مستعمره" یا "سرمایه وابسته" است و به آن می گفتند "بورژوازی ملی و مترقی" که باید از آن حمایت می کردید، بورژوازی "ملی و مترقی" که خواهان رشد جامعه بود. خواهان آزادی و دمکراسی بود، ضد دیکتاتوری بود و در نتیجه طبقه کارگر وظیفه اش این بود که از آن حمایت کند و او را متحد مرحله ای خود در مبارزه با امپریالیسم بداند. البته در کنار این بورژوازی "ملی" اقشار دیگری در بورژوازی ایران وجود داشت. همانطور که منصور حکمت به آن اشاره میکند در جدول طبقات این چپ شما میتوانستید بورژوازی انحصاری، بورژوازی بوروکرات، بورژوازی لیبرال، بورژوازی سوداگر، بورژوازی بازار، خرده بورژوازی مرفه، خرده بورژوازی صنعتی، خرده بورژوازی مدرن، خرده بورژوازی سنتی و بعد می رسیم به دهقانان، دهقان فقیر، دهقان متوسط، دهقان مرفه و بالاخره پرولتاریا. این چپ جدولی از طبقات به شما تحویل می داد بدون اینکه متکی به تبیینی مارکسیستی باشد. بدون هیچ توضیحی در رابطه با پایه اقتصادی این "طبقات"، اینکه این "طبقات" در جامعه چه منفعتی را نمایندگی می کنند، چه نقشی در آن مناسبات دارند و در نتیجه چه جایگاهی را در تحولات دارند، بدست بدهد. بسیار دلبخواهی، انتزاعی و غیر مارکسیستی انواع رابطه را بین این اقشار مختلف تعریف می کردند. برای این چپ گاهى اين و گاهى آن قشر بورژوازى "درون خلقى" و "برون خلقى" است. این چپ حتى يک کلمه در مورد نظام اقتصادی- سیاسی که بر پايه منافع مشترک اقشار مختلف سرمايه و بورژوازى استوار است، صحبت نمیکند. در جائی بورژوازی "ملی و مترقی" بدیلیل ضدیت با امریکا قابل حمایت بود ،در جائی بخشی از بورژوازی ملت تحت ستم خواهان استقلال یا خودمختاری قابل حمایت بود، مبنای دوری و نزدیکی این چپ با بخشی از بورژوازی از سر ضدیت با امپریالیسم و امریکا یا از سر دعوای درون خانوادگی بخشهای مختلف بورژوازی بود. و بالاخره صف خلق و ضد خلق تعریف میشود. در یک کلام یک سیستم دلبخواهی، غیر مارکسیستی که هیچ مبنای اقتصادی و هیچ مبنای ماتریالیستی و هیچ مبنای دیالکتیکی از وجود این طبقات، نقش آنها در مناسبات اقتصادی، رابطه آنها با همدیگر و مهمتر رابطه این طبقات با طبقه کارگر به دست نمی داد. این چپ به جای تحلیل زیر بنای اقتصادی جامعه ایران جدولی از طبقات را به شما تحویل می داد و به قول منصور حکمت "... در ستون مقابل هر طبقه و قشر "منافع" آن نوشته ميشود، آنگاه بازى شمارش "تضادها" آغاز ميشود، منافع طبقات، جدا از قوانين تحرک جامعه اى که اين طبقات اجزاء آنند، با يکديگر مقابله و مقايسه ميشوند و مبارزه سياسى و طبقاتى، دشمنان و متحدين پرولتاريا، مرحله انقلاب، سياست و تاکتيکهاى پرولتاريا از اين طريق "تبيين و تحليل" ميگردد."

مبنا قرار دادن جایگاه طبقات در مناسبات تولیدی در ارزیابی از طبقات، نقش آنها در سیاست و رابطه آنها با طبقه کارگر شاید امروز حکمی بدیهی به نظر میرسد اما در آندوره که چپ پوپولیست مشغول دسته بندی طبقات بر مبنای "صف خلق و ضد خلق" بر مبنای "ضدیت با سگ زنجیری امریکا" یا "ضد امپریالیستی" بود٬ تلاش و جدلهای زیادی لازم بود تا این حکم بدیهی ثابت شود. مقاومت این چپ خلقی را علاوه بر جدال تئوریک مارکسیسم انقلابی٬ واقعیت مبارزه طبقاتی در ایران در هم شکست. منصور حکمت جنگ تئوریک جدی را با این کمونیزم باصطلاح چپ ایران، چپ سنتی یا خرده بورژوایی ایران شروع می کند. "سه منبع و سه جزء سوسیالیزم خلقی"، "اسطوره بورژوازی ملی و مترقی" مهمترین اسناد ایندوره منصور حکمت در جدال تئوریک با این چپ خرده بورژوائی است. در این جدال تئوریک است که منصور حکمت بر خلاف چپی که کتاب سرخ مائو مبنای تئوری و سیاستش بود٬ به تئوری مبارزه طبقاتی از زاویه مارکس رجوع می کند. و بر این حکم پایه ای مارکس تاکید میکند که اگر از مبارزه طبقاتی در جامعه صحبت میکنیم، این مبارزه بین طبقاتی است که در مناسبات تولیدی نقش دارند و بر مبنای نقش آنها در مناسبات تولیدی است در مقابل هم یا در کنار هم قرار می گیرند. گفتن این حکم پایه ای اما در فضای آندوره که کل چپ ایران چپ خلقی و ضد امپریالیست بود مستلزم جدالی جدی در همه سطح فلسفی تئوریک و سیاسی بود. منصور حکمت جدال جدی را علیه این پوپولیسم یا سوسیالیزم خلقی را در ابعاد تئوریک و سیاسی شروع کرد. در این جدالها منصور حکمت علاوه بر نشان دادن غیر مارکسیستی بودن تزها و تبیین رایج در مورد جامعه ایران و مناسبات تولیدی آن٬ در عین حال استنتاج سیاسی راست مبنی بر این تبیین تئوریک تحلیل زیربنای اقتصادی، مناسبات تولیدی و جایگاه طبقات را به روشنی باز کرد و هم در عرصه تئوریک و هم در عرصه سیاست علیه این تبیین غیر مارکسیستی و غیر کمونیستی می ایستد.

در تبیین این چپ مبارزه طبقاتی به مبارزه ملی تبدیل میشود. تاریخ جوامع نه تاریخ مبارزه طبقاتی که تاریخ مبارزات ملی، تژادی، مبارزات استقلال طلبانه و ضدامپریالیستی است. تحلیل زیربنای اقتصادی از جامعه نه بر مبنای مناسبات تولیدی که بر مبنای وابستگی یا استقلال و تعریف طبقات برخلاف تبیین مارکسیستی نه بر مبنای نقش آنها در مناسبات تولیدی که بر منبای رابطه آنها با "بیگانه"، "امپریالیسم و سگ زنجیری اش" تعریف میشود. برای این چپ مبارزه ضد استعماری و ضدامپریالیستی، مبارزه برای استقلال، خودمختاری، علیه اشغال خارجی یا علیه تبعیض نژادی همان مبارزه طبقاتی است. در تحلیل این چپ مبارزه خلق و ضد خلق، تضاد بين خلق و امپرياليسم، مبارزه ضدامپرياليستى مردم علی العموم نيروى محرکه جامعه است. تحليلى که نتيجه مستقيم اش "ملى" (يعنى ضد امپرياليست و انقلابى) دانستن بخشى از بورژوازى ايران بود. استنتاج سیاسی این "تحلیل" و "طبقه بندی" جامعه و پیام این چپ به طبقه کارگر حمایت از بورژوازی خودی، "بورژوازی ملی" بود. این بخش از بورژوازی در تحلیل چپ سنتی نیروئی "مترقی"، ضد استبداد شاهنشاهی، ضد امپریالیست و سگ زنجیزی اش و نتیجتا متحد طبیعی طبقه کارگر در مبارزه ضد امپریالیستی بود. این تبیین مبنای تئوریک سازش چپ سنتی و خرده بورژوا در ایران با بخشی از بورژوازی (بخش خودی و ضد امپریالیست آن) از جنبش ارتجاعی اسلامی و بعدها از سیاستهای "ضد امپریالیستی" خمینی بود.

نتیجه غیر طبقاتی شدن جامعه غیر طبقاتی شدن مبارزه بود. این چپ روشن نمیکند که در هر جدالی در جامعه جواب کدام طبقه و افق کدام طبقه و نیازها و آرمانهای کدام طبقه را پیش می برد. نشان نمیدهد طبقات مختلف در این مبارزات و در این جنبش ها با کدامیک از پرچم هایشان شرکت می کنند.

علاوه بر این نگاه این چپ به اشکال بروز مبارزه طبقاتی مکانیکی بود. از نظر این چپ مبارزه طبقاتی یک مبارزه دائمی و در جریان میان طبقات اصلی نیست. برعکس مبارزه طبقاتی را فقط در آن موقع که طبقه ای به نهایت قدرت خودش رسیده است و علنا سازمان یافته و با شعار و مطالبه به صحنه سیاست پا میگذارد به رسمیت میشناسد. تا جائیکه به طبقه کارگر بر میگردد هم از این چپ چه در ایران و چه در سطح بین المللی مبارزه طبقاتی آن مبارزه ای است که طبقه کارگر آگاه و متشکل و متحزب می آید و در آن شرکت می کند. این چپ هر اعتراض کارگری را بعنوان بخشی از مبارزه طبقاتی به رسمیت نمی شناسد. پاسیفیسم در برخورد به مبارزه طبقاتی نتیجه استنتاج عملی این تبیین بود.

تقابل با این تبیین ضد مارکسیستی، تاکید، باز کردن و احیا این تز مارکس که با جوامع طبقاتی مبارزه طبقاتی به وجود می آید، اینکه مبارزه طبقاتی همیشه در جریان هست، مبارزه ای گاه آشکار و گاه پنهان، مبارزه ای که گاها و نه الزاما همیشه احزاب خودش، افق روشن و دورنمای روشن خودش را دارد، هم جدالی جدی در سالهای بعد از انقلاب ٥٧ بود. روی این مسئله تاکید میکند که از نظر مارکس درجه رشد، سازمانیافتکی یا خودآگاهی طبقه کارگر نیست که به مبارزه آن خصلت طبقاتی میدهد بلکه مبارزه طبقاتی با آعاز زندگی پرولتاریا علیه بورژوازی شروع شده است و مراحل مختلف رشد را طی میکند. با این تبیین از مبارزه طبقاتی است که مارکس مبارزه فردی کارگر، مبارزه یک صنف برای بهبود زندگی، مبارزه علیه ماشینها، جنبش چارتیستها، که هیچکدام ظاهرا بنیادهای سرمایه را هدف قرار نداده را بخشی از مبارزه طبقاتی می داند، با همین تبیین منصور حکمت اعتصاب معدنچیان انگلیس را، علیرغم شکست آن، مبارزه طبقاتی و حتی بخشی از مبارزه کمونیستی طبقه کارگر می داند. او به روشنی تاکید میکند که: "براى اينکه مبارزه طبقاتى را ببينيد بنابراين لازم نيست فقط کارگران را در ميدانها با شعارها و پرچمهايشان ببينيد. مبارزه طبقاتى را ميتوانيد در انعکاس آن در بورژوازى ببينيد."

تبیین دیگری از مبارزه طبقاتی و بویژه رابطه روبنا و زیربنا در آندوره در میان چپ وجود داشت. تبیینی مکانیکی و استنتاجی پاسیفیستی از این تز مارکسیستی که انقلابات در اثر تضاد رشد نیروهای مولده با مناسبات تولیدی شکل میگیرند. این استنتاج که تا رشد طبقه کارگر، رشد کمی و کیفی، هنوز نوبت انقلاب سوسیالیستی نیست در نتیجه کمونیست ها باید منتظر بمانند تا طبقه کارگر رشد کند. در این دوره انتظار باید از نیروهای مترقی مانند بورژوازی که خواهان رشد سرمایه داری و در نتیجه رشد کمی طبقه کارگر است حمایت کنند. یک سیاست کاملا راست. منصور حکمت در ابعاد سیاسی هم علیه این استنتاج راست از مبارزه طبقاتی در جامعه جدال خود را می کند.

منصور حکمت علیه تبیین مکانیکی رایج از قانونمند بودن تغییرات اجتماعی بسیار موشکافانه این مسئله که چگونه تضاد مناسبات توليد و رشد نيروهاى توليدى جامعه خودش را بصورت یکسری کشمکش های اجتماعی بر سر مسائل متنوع سياسى، حقوقى، فکرى، هنرى، ادبى، ايدئولوژيکى و غيره نشان ميدهد، اینکه روند تقابل طبقات نه به شکل لخت و عریان و با پرچم رفع تقابل رشد نیروهای مولده با مناسبات تولیدی بلکه به شکل يک سلسله کشمکش‌ها در سطح روبنائى تر و با پيدايش جنبش هائى با هدف هاى محدود و ويژه پیش میرود، میپردازد.

مجموعه جدالهای تئوریکی که در آندوره و بعدها منصور حکمت با این چپ غیر کارگری و غیر مارکسیست داشت تلاشی برای بیرون کشیدن و احیا مجدد تزهای مارکس در مانیفست بود. اینکه مبارزه طبقاتی یک رودروئی یکباره، خطی و با پرچم و خواستهای زیربنائی نیست. این مبارزه خود را در اشکال پیچیده و روبنایی تر نشان می دهد. اینکه مبارزه طبقاتی در اشکال حقوقی، در اشکال فرهنگی، هنری، فکری، سیاسی خود شکل می گیرد و همراه خود مکاتبی سیاسی یا فرهنگی را به وجود می آورد، هنر ویژه خود را به وجود می آورد ، ادبیات ویژه خود را به وجود می آورد و بالاخره جنبش و سنت سیاسی ویژه خود را به وجود می آورد. هیچوقت بورژوازی در تقابل با فئودالیسم خواست اینکه نیروهای مولده باید رشد کند، جامعه باید صنعتی شود، تجارت باید به وجود بیاید، کارخانه باید به وجود بیاید را علم نکرد و با این خواستها به جنگ فئودالیسم نرفت. جنگ بورژوازی علیه فئودالیزم در سطح روبنایی تری بیان شد. بورژوازی در فرانسه و انگلیس با این شعارها علیه فئودالیسم برنخاستند. وقتی که به ارزیابی مارکس از "انقلابات فرانسه" و ارزیابی منصور حکمت از جنبش مشروطه نگاه می کنید، درست بودن و در عین حال کاربرد دقیق و روشن این متد مارکسیستی را میبینید. هیچ طبقه ای جدال خود را با طبقه دیگر با پرچم خواستهای زیربنایی خودش بیان و اعلام نمیکند. بر عکس کشمکش های روبنایی تر، کشمکش های حقوقی، کشمکش های سیاسی، کشمکش های فرهنگی است که به این جدال طبقاتی و تقابل زیربنائی و بنیادی طبقات معنی و مادیت می دهد. زمانیکه بورژوازی فرانسه علیه فئودالیسم ایستاد خواست حکومت جمهوری را به جای سلطنت طرح کرد. در شکل یک حکومت دیگر را می خواهد . حقوق فردی تولید جامعه بورژوایی است و یک جنگ حقوقی است . حقوق فرد در مقابل دولت، حقوق فرد در مقابل سیستم مذهبی، جدایی دین از دولت، روشنگری، دوره رشد علم و اتکا به علم در مقابل خرافات مذهبی، جنگ های فرهنگی و سیاسی دیگری که بورژوازی با فئودالیسم می کند همگی ابعاد روبنایی آن مبارزه طبقاتی است که مارکس و منصور حکمت از آن حرف می زنند.

منصور حکمت در این مورد در دوره دیگری، پس از فروپاشی بلوک شرق به تفصیل بحث میکند که به آن میپردازم. تا جائیکه به جدال مارکسیسم با چپ سنتی سالهای ٥٧ تا ٦١ برمیگردد تبیین مارکسیستی از جامعه، طبقات، رابطه طبقات، مبارزه طبقاتی یکی از آن بحث های مهم مارکسیستی است که منصور حکمت در جدال خودش با چپ خرده بورژوایی ایران پیش برد.

چپ لیبرال و "دمکرات" و مبارزه طبقاتی

دوره دیگری از جدال منصور حکمت با چپ غیر کارگری وچپ غیر کمونیست دوره بعد از فروپاشی بلوک شرق است. با فروپاشی بلوک شرق و "از مد افتادن" کمونیسم تمام جریاناتی که تا دیروز به خودشان کمونیست می گفتند، جریانات غیر کمونیستی، غیر کارگری که کمونیسم پرچم مناسبی برای پیشبرد جنبش شان بود، رسما کمونیسم را کنار گذاشتند. خیلی ها دمکرات شدند ، خیلی ها دمکراسی طلب شدند، خواهان آزادی شدند. این چپ امروز دیگر نیازی به مارکسیسم و کمونیست دانستن خود نداشت. در این دوره با تبیین دیگری از مبارزه در جامعه روبرو می شویم. اینکه گویا مبارزه روبنایی مبارزه ای است در خود. و هیچ ربطی به منافع زمینی تر و زیربنائی طبقات مختلف ندارد. دمکراسی به یک مقوله ایده آلیزه شده و غیر طبقاتی تبدیل می شود، که هیچ مفهوم طبقاتی ندارد. اینبار مبارزه برای دمکراسی همگانی است و دوباره همه طبقات در آن سهیم و مشترک المنافع اند. و یا بعد از ١١ سپتامبر اسلام سیاسی به جنبشی که هیچ ماهیت طبقاتی ندارد تبدیل میشود. از نظر این چپ اسلام سیاسی ماوراء طبقات است، موجودیتی در خود است نه یک جنبش بورژوایی معین در یک دوره معین، در یک جفرافیای سیاسی معین.

منصور حکمت یکبار دیگر این حکم مارکسیستی که پشت همه کشمکشهای سیاسی، فرهنگی، هنری، اخلاقی، حقوقی، يک کشمکش اساسى طبقات آن دوره جامعه وجود دارد، را از زیر آوار چپ غیر کارگری رایج بیرون کشید. جدالی چند ساله برای تثبیت اینکه بر مبناى اين مبارزه طبقاتى است که تقابلهائی در سطح روبنائی مانند عقايد، سنتها، جنبشهائی با افق محدود، سياستها، احزاب و غيره شکل ميگيرند و سرنوشتشان تعيين ميشود، از طرف منصور حکمت صورت گرفت.

در سطح تئوریک دوباره این چپ در تقابل با بحث پایه ای مارکس که جدال سیاسی ، جدالی است بر سر منافع پایه ای تر، اینکه این جدالها به منافع پایه ای تر طبقات در آن جامعه ربط دارد، قرار گرفت. شاید تفاوت اینبار این بود که این چپ دیگر الزامی نمیدید که تحت عنوان مارکسیسم خود را بیان کند. اما تاثیرات این تبیین غیر مارکسیستی را در جریانات موسوم به چپ امروز ایران میشود مشاهده کرد. مبارزه علیه جمهوری اسلامی صرفا بعنوان یک حاکمیت مذهبی، مبارزه علیه اسلام سیاسی نه بعنوان جنبشی بورژوائی و ارتجاعی بلکه اساسا بعنوان ضدیت با اسلام یا حکومت مذهبی جمهوری اسلامی.

در این دوره منصور حکمت مجددا و در ابعاد دیگر به جدال تئوریک این بینش بورژوائی و غیر مارکسیستی می رود. در "سمینارهای کمونیزم کارگری" و "سمینار بازخوانی کاپیتال مارکس" مجددا تبیین مارکسیستی از رابطه روبنا و زیربنا، مبارزه طبقاتی، و بویژه اشکال بروز این مبارزه، اشکال روبنائی تر آن را در مقابل این تبیین لیبرالی از مبارزه طبقاتی را طرح میکند. بحث مبارزه طبقاتی، جنبشها، سنتها و احزاب را طرح میکند. اینکه روابط اقتصادى توليد، زيربناى اقتصادى جامعه را تشکيل ميدهد، اینکه انسانها مستقل از اراده خود در این مناسبات اقتصادی قرار میگیرند، اینکه بر مبناى این زیربنای اقتصادی است که روبناى حقوقى سياسى بنا میشود و اینکه همه اشکال درک و شعور ذهن انسان، مذهب، شعر، ادبيات، آگاهى، هنر، زيبائى، همه با اين واقعيتى که زير بناى آنان است، تطبيق پيدا ميکنند. اینکه تمام جدال های سیاسی، تمام جنبش های اجتماعی و تمام جدال های فرهنگی، ادبی، حقوقی، شخصیتی و .... به نیازهای پایه ای تر زیر بنایی تر طبقاتی که در آن جامعه هستند وصل اند.

در نوشته "دمکراسی تعابیر یا واقعیت" منصور حکمت علاوه بر این که تاریخ دمکراسی، تاریخ سنت و گرایش دمکراسی طلبی بورژوایی را در تقابل با فئودالیزم و پیشرو بودن آن در آندوره را نشان می دهد، نشان می دهد که در این دوره بعد از فروپاشی بلوک شرق دمکراسی و "دمکراسی طلبی" موقعیت دیگری دارد. جنبشی ارتجاعی است که جواب نیازهای ایندوره بورژوازی را می دهد. اینکه چرا کمونیست ها نباید در این دوره خود را صرفأ "دمکراسی طلب" بنامند. اینکه چرا از زاویه طبقه کارگر مهم است و باید آزادی را از دمکراسی جدا کرد. همانطور که گفتم منصور حکمت بخصوص در بازخوانی کاپیتال مارکس به این مسئله اشاره می کند که تمام جدال های روبنایی ، تمام جدالهای حقوقی، تمام جدال های سیاسی، تمام جدالهایی که بر سر فرهنگ، هنر، ادبیات، شعر، مذهب، درک و شعور و ذهنیت انسان در جامعه وجود دارد، به یک واقعیت زیربنایی ربط دارد و بیان جدالهائی پایه ای تر میان طرفین این جدال است، جدالهائی است برای جواب دادن به یک امر زیربنایی تر. او سطوح مختلف، پیچیدگی های مبارزه طبقاتی، رابطه آن با سنتها و جنبشها و نقش احزاب را به روشنی در سمینارهای کمونیسم کارگری توضیح میدهد. اینکه مبارزه طبقاتی خود را در اشکال روبنایی تر نشان می دهد . در اشکال حقوقی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و در دل این جدالها است که سنت ها و گرایشات شکل میگیرند و بوجود می آیند. این جدالها همراه خود تئوری های معین، مکاتب فکری، جنبش های سیاسی و سنت های سیاسی را به وجود می آورند. بخصوص در سمینار دوم کمونیسم کارگری "کمونیسم کارگری و فعالیت در کردستان"، که به نظر من یکی از شیرین ترین و مارکسیستی ترین ادبیات است، در این مورد که چگونه طبقات جدال خود را از طریق این مکانیزم های روبنایی تر و از طریق جنبش های اجتماعی مختلف پیش می برند بحث میکند. کار برد این متد و تبیین مارکسیستی از طرف منصور حکمت را در بررسی جنبش ها و سنت ها، در بررسی هر مبارزه ای در جامعه میتوان دید. برای منصور حکمت اینکه در یک مبارزه معین کدام جنبش ها فعال اند، کدام سنت ها کار می کنند یا نمی کنند، پشت هر مطالبه و جنبش و جدال چه منافع پایه ای تری خوابیده، در این جدال طبقه کارگر منفعتی دارد یا نه مبنای تعیین سیاست برای حزب و طبقه کارگر بود. کاربرد این متد مارکسیستی و این نگاه مارکسیستی به مبارزه طبقاتی و پیچیدگی مبارزه طبقاتی و انعکاس این مبارزه طبقاتی یا اشکال روبنائی این مبارزه طبقاتی را در ادبیات منصور حکمت در تمام دورانی که از هر مسأله ای، چه اتفاقات در ایران، چه در عراق ، چه در سطح بین المللی سخن گفته است، می توان دید.

سخنران قبلی ریبوار احمد به نمونه خیلی روشنی اشاره کرد. اینکه منصور حکمت چگونه به جنگ خلیج و تحولات کردستان عراق نگاه می کند. چپ آن دوره، اگر به یاد داشته باشید، همه حمله امریکا به عراق را مسئله نفت می دانستند تز "می خواهند به منابع نفتی دسترسی پیدا کنند" تئوری همیشگی بورژوازی ضد امپریالیست است اینکه "امپریالیست ما را به خاطر نفتمان می خواهد" تئوری این چپ ضد امپریالیست بوده و هست. در آندوره منصور حکمت مسئله را در ابعادی جهانی و در سایه فروپاشی شرق و تأثیرات آن در صفبندی طبقاتی در بورژوازی در دنیا، در شکستن بلوکهای قدیمی و جواب بورژوازی غرب به این وضعیت جدید، تناقضات بورژوازی جهانی، تقابل های بخش های مختلف بورژوازی را نشان می دهد و بر متن این تحلیل است که عروج نظم نوین جهانی برای جواب دادن به نیاز بورژوازی امریکا را طرح می کند.

در بررسی انقلاب مشروطه هم منصور حکمت همین متن را بکار میبرد. اینکه بورژوازی ایران در آندوره با پرچم این که "بورژوازی باید به قدرت برسد"، "ایران باید صنعتی شود" به میدان مبارزه علیه فئودالیسم نرفت. جنبش های اجتماعی و حقوق معینی شکل گرفت. مسأله نقش زنان در آموزش و پرورش، مدرن شدن آموزش و پرورش، آزادی مطبوعات، تمرکز قدت دولتی، به مسائل جامعه تبدیل میشود. ناسیونالیسم و هویت ملی بعنوان پرچم و جنبشی بورژائی در مقابل فئودالیسم عروج میکند. مسأله ملی شدن نفت از طرف بخشی از بورژوازی ایران طرح میشود. مسأله استقلال و حق حاکمیت ملی و تقابل با دولت وابسته به امپریالیسم به عنوان پرچم یک بخش از بورژوازی که می خواست از زیر سلطه امپریالیسم بیرون بیاید و بتواند مستقلاً بازار سرمایه را در جامعه ایران تحت کنترل قرار بدهد، به میان می آید. و بالاخره خود این جنبشها و شخصیتهای آنها به شخصیتهای سیاسی فرهنگی، ادبی، اجتماعی کل جامعه و نه فقط بورژوازی تبدیل میشوند. و زمانیکه این جنبش های اجتماعی و این کشمکش های اجتماعی راه می افتند، مردم مستقل از اینکه تا چه حد نسبت به مسائل زیربنائی تر پشت این جنبشها و پرچم ها آگاه اند پرچم آنرا به پرچم خود تبدیل کنند و در آن شرکت می کنند. وبا شرکت خود در این جنبش ها جامعه را به یک طرف می برند و تعیین تکلیف سیاسی می کنند. در انقلاب مشروطه ایران توده وسیعی شرکت کردند. در انقلابات فرانسه، در جدال بورژوازی با فئودالیسم، توده وسیعی شرکت کردند بدون اینکه الزاما آگاه باشند که با شرکت خود دارند با جامعه فئودالی فرانسه تعیین تکلیف می کنند و در جدال پروسه گذار جامعه فرانسه از فئوادلیسم به سرمایه داری نقش بازی میکنند. در انقلاب مشروطه هم به همین شکل است توده وسیع مردم با شرکت خود در جنبش مشروطه بدون این که آگاه باشند که در پروسه تعیین تکلیف جدال بورژوازی با فئودالیسم نقشی ایفا میکنند یا به بورژوازی خدمت می کنند، پرچم جنبش مشروطه پرچم مردم می شود. مردم در جنبشهای اجتماعی شرکت می کنند و از این طریق آگاه یا نا آگاه در این پروسه تحولات اجتماعی این جدال ها را به جایی می رسانند و تعیین تکلیف های معینی را در جامعه ممکن میکنند. جنبشهائی با اهدافی معین مانند حق زن، آزادی مطبوعات، مثل جدایی دین از دولت و غیره بوجود می آیند که ابدا بحث و هدف سرنگونی فئودالیسم را در دستور ندارند٬ اما همین جنبش با یک هدف معین، با یک پرچم معین نشاندهنده و بروز جدال یک بخش از این جامعه (بورژوازی) با قدرت و روبنای سیاسی فئودالی در آن جامعه است. حقوق و آزادی فردی، حق رأی شهروندان جنبشهائی معین با یک پرچمهائی معین اند. حکومت پارلمانی در مقابل حکومت سلطنتی، همه اینها جنش هایی هستند با مطالبات تک موردی یا چند موردی. اما همه این جنبش ها نشان دهنده تعیین تکلیف یک بخش از جامعه با بخش دیگری است. بورژوازی بدون آزادیهای فردی امکان آزاد کردن نیروی کار کارگر را نداشت. کنار زدن سلطنتی که شکل حکومتی مناسب با فئودالیسم و روابط اقتصادی متکی به ارباب و رعیتی است برای بورژوازی ضروری بود. آزادی های فردی، حقوق شهروندی، کوتاه کردن دست مذهب و .. نیاز سرمایه داری و بورژوازی بود. تقابل بورژوازی با فئودالیسم در همه سطوح زیربنائی و روبنائی بود و جدال در سطوح مختلف سیاسی فرهنگی و حقوقی امکان باز شدن فضا برای رشد سرمایه داری در ابعاد زیربنائی آن بود. همه این جدالها اشکال بروز و مادیت یافته مبارزه طبقاتی است که در جامعه وجود دارد. در نتیجه هیچ چیزی در این جامعه طبقاتی نیست که رنگ طبقات را به خودش نگیرد. هیچ جدالی و هیچ کشمکش حقوقی نیست که رنگ طبقات را به خودش نگیرد. هیچ تئوری نیست که رنگ طبقات را به خودش نگیرد. به همین جامعه بورژوایی نگاه کنید، زمانیکه سرمایه به نیروی کار زن نیازی ندارد و می خواهد زنان را از بازار کار به خانه بفرستد٬ تبلیغاتی شروع می شود مبنی بر اینکه "شیر مادر برای بچه خیلی خوب است"، "سالم ترین تغذیه است" و غیره و زنان باید به خانه بروند و این وظیفه مهم را پیش برند. و زمانیکه به نیروی کار زن نیاز دارند تبلیعاتی صد و هشتاد درجه مخالف شروع میشود و علم "ثابت" می کند که شیر پاستوریزه یا شیر خشک به اندازه شیر مادر مفید است. در یک جامعه طبقاتی هیچ جنبشی، هیچ سنتی، هیچ مکتبی، هیچ شخصیتی و هیچ تئوری نیست که رنگ این جدال طبقاتی را به خودش نداشته باشد. در بررسی هر جنبش یا مکتبی باید ببیند پشت آن کدام منفعت زمینی و کدام منفعت طبقاتی کدام طبقه خوابیده.

طبقات و جنبشها

منصور حکمت رابطه جنبش ها و طبقات را خطی و مکانیکی تعریف نمی کند. اینطور نیست که بورژوازی چون یک طبقه است فقط یک جنبش دارد. در درون بورژوازی بخش های مختلف آن و گرایشات مختلف وجود دارد . اقشار مختلف بورژوازی بنا به این که کدام جایگاه را در این مناسبات تولیدی و در مناسبات سیاسی آن جامعه دارند، کدام افق کدام آرمان را دارند، جنبش های مختلف با سنت های متفاوتی را دارند. این جنبشها و سنت ها در تقابل با هم قرار میگیرند و با هم در گیر می شوند. در درون بورژوازی لیبرالیسم را داریم، رفرمیسم را داریم، ناسیونالیسم و فاشیسم را داریم. فاشیسم همانقدر بورژوایی است که لیبرالیسم یا ناسیونالیسم، دیکتاتوری مطلق همانقدر بورژوایی است که دمکراسی. اینها سنت های مختلف بورژوایی اند که در تقابل با هم قرار میگیرند. تقابل هائی که گاها خونین میشوند. بطور نمونه لیبرالیسم و ناسیونالیسم سنتهای سياسى بورژوائی اند با احزاب متعدد و متفاوت بارها در تاريخ جوامع در برابر هم ایستاده اند. سنتهائی که نه فقط منافع یک طبقه اجتماعى را منعکس ميکنند، بلکه در درون اردوى اين طبقه تاکيدات، اولويت‌ها و افق‌های متفاواتی را در درون این طبقه نمايندگى ميکنند.

منصور حکمت در بررسی احزاب بورژوائی در ایران به دقت در مورد سنتها و گرایشات مختلف در بورژوازی ایران میپردازد و از سنتهای سیاسی مانند ناسیونالیسم مدرن ایرانی، لیبرال ناسیونالیسم، ناسیونالیسم اسلامی، ناسیونالیسم رفرمیسم، لیبرالیسم چپ، مائوئیسم بعنوان شاخه افراطی ناسیونالیسم ایرانی با رگه ضد روسی نام میبرد. سنتهائی که مقدم بر احزاب در بورژوزای ایران موجودند، نماینده افقها و آرمان بخشهای مختلف بورژوازی ایران هستند نام میبرد. کمونیسم هم برای منصور حکمت، مانند مارکس، نه یک مکتب بلکه یکی از سنتها و گرایشات اجتماعی در طبقه کارگر است. جنبش، گرايش و واقعيتى عينى که بيرون از، و مقدم بر، همه احزاب سياسى موجود در درون طبقه کارگر، موجود است و فعاليت ميکند. جنبشی که در دوره هائی متحزب است و حزب سیاسی خود را دارد اما مستقل از احزاب مانند لیبرالیسم و ناسیونالیسم موجود است.

او در بازخوانی کاپیتال مارکس میگوید: "کمونيسم يک جنبش واقعى است براى تغيير آن چيزى که هست. يا جنبش براى آزادى بردگان به تصميم بردگان مربوط نيست، وقتى برده‌دارى هست، جنبش براى آزادى برده‌ها هست، مستقل از اينکه اين يا آن برده تصميم بگيرد که در آن شرکت کند يا نه. جنبش براى از بين بردن از خود بيگانگى هست، جنبش براى از بين بردن مالکيت خصوصى هست، جنبش براى از بين بردن کار مزدى در جامعه‌اى که کار مزدى مبناى بدبختى است مجبور است بوجود بيايد. بدون تئورى اين جنبش يک جنبش پراکنده و ناپيدائى است، ولى اين جنبش هست. کمونيسم کارگرى هم يک چنين پديده اى است. اجتماعى است، عينى است، بيرون از احزاب و سازمانها، ولو بعضا در ارتباط با آنها وجود دارد. بنابراين يک معنى کمونيسم کارگرى، جنبش کمونيستى کارگرى است يا حرکت اجتماعى کمونيستى کارگرى است. آن کشمکشى در جامعه است که ميشود اسم کمونيسم کارگرى را بر آن گذاشت. اين کمونيسم کارگرى، بعنوان يک پديده عينى، يک پديده و واقعيت تاريخى است، دائما در جريان بوده است، مادى است و تاريخ خودش را دارد، لحظات تاريخى خودش را دارد و رويدادهاى خودش را دارد، شخصيتهاى خودش را دارد."

سنتها، جنبشهای اجتماعی و احزاب:

" احزاب سياسى اشکال گرد آمدن انسانها و شرکت‌شان در اين جدالهاى متعدد و متنوع روبنائى است."منصور حکمت

مبارزه طبقاتی اما از کانال مبارزه سنتها و گرایشات اجتماعی بطور لخت و عریان و جنبشی و غیر حزبی در مقابل هم پیش نمیرود. بستر پیش رفتن این مبارزه کشمکش طبقات تحت پرچم سنتهای مبارزاتی و احزاب سیاسی معین است. منصور حکمت احزاب را به عنوان ابزار جنبش ها برای دخالت در این کشمکش ها تعریف میکند. بورژوازی فقط با تئوری لیبرالیسم و جنبش حقوق مدنی و فردی نمیتوانست علیه فئودالیسم بجنگد و جامعه را به جدال با فئودالیسم بکشاند. مجبور بود احزابش را به وجود بیاورد و احزابش محمل متشکل کردن مردم برای کشاندن آنها به این جدال های طبقاتی بود.

احزاب سیاسی بر متن سنتها و گرایشات مختلف درون یک طبقه افراد و بخشهای مختلف جامعه را در تقابل طبقات اصلی جامعه سازمان داده و نمایندگی میکنند. تنوع احزاب سیاسی هم ناشی از تنوع سنتها و گرایشات درون هر طبقه است. نقش احزاب سیاسی تعیین بخشیدن به کشمکش طبقاتی و بوجود آوردن فضا برای دخالت آحاد یک طبقه معین در تعیین تکلیف روندهای تاریخی است. احزاب سازمان یافتگی جنبش ها و ابزار جنبش ها برای بسیج و به میدان آوردن توده وسیع تری در آن جدال ها و هم افق کردن آنها با خود است. احزب سیاسی ظرف عمل سیاسی طبقات مختلف اند و احزابی اجتماعی میشوند که بتوانند افق طبقات مختلف را به افق جامعه و فشار سیاسی و مادی در جامعه تبدیل کنند.

از این نظر در ارزیابی از احزاب باید دید که این حزب از دل کدام سنت‌هاى اعتراضى و مبارزاتى در جامعه درست شده، معضلات کدام طبقه و يا طبقات مايه پيدايش این حزب بوده است، این حزب چه رابطه‌اى با طبقه در صحنه سياسى پيدا کرده‌ و کدام افق را جلوى جامعه و جلوى طبقه قرار ميدهد و چه رابطه عملى‌اى با طبقه خودش در صحنه پراتيک دارد.

این رابطه در مورد جنبش کمونیستی طبقه کارگر و حزب کمونیستی یا کارگری هم صادق است. کمونیسم کارگری واقعیتی اجتماعی بیرون از احزاب است. این گرایش هم مانند همه گرایشات و سنتها و جنبشهای دیگر مقدم بر احزاب کمونیستی یا کارگری وجود دارد. بخشی از سوخت و ساز طبقه کارگر در جامعه است، یکی از پرچم ها و جنبش های طبقه کارگر است برای جواب دادن به نیاز ها، افق و آرمان خود . از نظر منصور حکمت احزاب کمونیستی اجتماعی هم مانند هر حزب دیگری زمانی احزابی اجتماعی اند که افق، آرمان خود را به افق و آرمان نه فقط طبقه خود بلکه بخش هرچه بیشتری از جامعه تبدیل کرده باشند. اینرا در مبحث "حزب و جامعه" و "حزب و شخصیتها" به روشنی باز میکند.

در سمینار کمونیسم کارگری به اتکا به همین این متد به ارزیابی از حزب کمونیست ایران میپردازد. اینکه این حزب رابطه اش با طبقه ای که ادعا می کند نماینده آن است چیست، رابطه سیاسی اش چیست، رابطه عملی اش چیست ، پرچم کدام افق را بلند کرده است، جواب کدام نیاز آن طبقه را می دهد و کجای جنبش طبقاتی طبقه کارکر قرار گرفته است. منصور حکمت هیچوقت، هیچ حزبی را و هیچ جنبشی را، برعکس چپ امروز ایران، بر مبنای رابطه اش با دولت مرکزی یا بورژوازی حاکم تعریف نمی کند. برعکس بر مبنای رابطه اش با طبقه ای که مدعی آن است، بر مبنای افق و آرمانی که نمایندگی میکند و رابطه آن حزب را با طبقات دیگر و جنبش های دیگر ارزیابی میکند.

در مباحثی که در مورد احزاب سیاسی در ایران دارد هیچگاه از حزب توده بعنوان یک حزب خائن نام نمیبرد. از حزب توده بعنوان یک حزب "بلوکی" (روسی) نام میبرد اما در ارزیابی از این حزب این حزب را نماینده ناسیونال رفرمیسم در ایران میداند. در ارزیابی از اکثریت یا راه کارگر یا مشروطه خواهان و لیبرالها هم به همین ترتیب است. مبنا این است که یک حزب در آن جامعه کجا را اشغال می کند. با توجه به مکان اجتماعی کل چپ ایران است که آن را ناسیونال رفرمیست میداند. می گوید راه کارگر و اکثریت چپ تر از جبهه ملی ایستاده اند و جناح چپ جنبش ناسیونال رفرمیستی در ایران قرار گرفته اند. به ارزیابی منصور حکمت از حزب دمکرات در دوره جنگ حزب دمکرات با کومله نگاه کنید. تفاوت ارزیابی منصور حکمت از آن جنگ با ارزیابی های دیگری که آن موقع در حزب کمونیست ایران موجود بود نگاه بکنید ناشی از تفاوت در متد مارکیسیستی او با متدهای رایج چپ که در این حزب هم بود است. او اگر به "پرو رژیمی" بودن هر جریانی هم اشاره میکند پایه ها و دلایلی جنبشی تر، زمینی تر و ریزبنائی تری را توضیح میدهد. هیچوقت احزاب را و جنبش ها را صرفا از سر رابطه آنها با دولت مرکزی توضیح نمیدهد. به همین دلیل هم کمونیسم منصور حکمت هیچگاه یک کمونیسم صرف "ضد رژیمی" نیست.

اگر به جدال های درون حزب کمونیست ایران هم برگردید میبینید که حتی به حزبی که خودش در آن بود رحم نمی کند و می گوید تعلق ایدئولوژیک این حزب به طبقه کارگر جوابگوی نیاز این طبقه نیست. گرایشات موجود در آن حزب را، گرایشاتی که به جنبش های اجتماعی و طبقات وصل اند تعریف می کند. گرایش چپ سنتی، یک گرایش ناسیونالیستی، و گرایش کمونیسم کارگری. در مورد کمونیسم کارگری به عنوان یک جنبش اجتماعی واقعی، و نه از سر مکتبی آن برخورد میکند و ضمن گفتن اینکه کمونیسم کارگری جنبش اجتماعی موجود در طبقه کارگر است٬ مانند مارکس تاکید میکند که اگر این جنبش به تئوری خود (مارکسیسم) مسلح باشد متحزب است و متشکل است و گرنه بدون تئوری، پراکنده، غیر متشکل و غیر مسلح وارد جنگ طبقاتی می شود. این جنبش هم مانند هر جنبش اجتماعی دیگری به تئوری های خود و حزب خود نیاز دارد. همانطور که بورژوازی نمیتوانست با تئوری لیبرالیسم فئودالیسم را شکست دهد شما هم فقط با تئوری مارکسیسم نمی توانید طبقه کارگر را به جدال با بورژوازی ببرید و دشمن طبقاتی خود را شکست دهید. به حزب کمونیستی مسلح به مارکسیسم احتیاج دارید
.
این به نظر من یکی از آن نقاط گرهی و یکی از نقاط مهم تئوری منصور حکمت و مارکسیسمی است که منصور حکمت از زیر آوار چپ خرده بورژوایی و در دوران بعد از شکست بلوک شرق، از زیر آوار کمونیسمی که دیگر دمکراسی طلب شده بود و طبقه برایش دیگر معنی نداشت، مبارزه طبقاتی برایش معنی نداشت، جدال روبنا فقط جدال روبنا بود و جواب به هیچ نیاز دیگری را نمی داد. منصور حکمت در دوره های مختلف تز مارکسیستی مبارزه طبقاتی، اشکال پیچیده آن، رابطه آن با سنتها، جنبشها و احزاب را از زیر آوار تئوری های خرده بورژوائی و لیبرالی حاکم بر چپ بیرون کشید.

اجازه بدهید خیلی کوتاه به کاربرد این متد در مواردی اشاره بکنم. یک نمونه را ریبوار احمد اینجا اشاره کرد در مورد کاربرد این متد مارکسیستی در برخورد به تحولات در مورد عراق. نمونه های دیگری را من در لابلای بحث اشاره کردم. اما به نظر من ریشه تئوریک و متدلوژی مارکسیسم دخالتگر، مارکسیسم اجتماعی و کمونیسم دخالتگر منصور حکمت در این است.

منصور حکمت در همین بحث است که می گوید مبارزه طبقاتی مبارزه ای اجتماعی است، مبارزه ای است که انسانها با پراتیک خود آنرا پیش می برند. اگر شما این پایه تئوریک را از بحث های منصور حکمت در مورد کمونیسم دخالتگر، در مورد کمونیسم اجتماعی، در مورد حزب و قدرت سیاسی، در مورد حزب و جامعه، در مورد حزب و شخصیت ها از آن بگیرید، همه این تزها، سیاستها و جهتگیری ها و مباحث مارکسیستی به یک مشت تئوری های لیبرالی تبدیل می شود و به استنتاجات لیبرالی میرسید.

درمبحث "حزب و قدرت سیاسی" اگر این تبیین و هسته مارکسیستی را که مبارزه طبقاتی مبارزه ای دائمأ در جریان است، جنبش های مختلف، کشمکش های مختلف در سطح جامعه، در سطح روبنایی، در سطح سیاسی در آن جامعه بروز و بیان این مبارزه طبقاتی اند و احزاب کمونیستی قاعدتأ باید با افق و سیاست کارگری در این کشمکش ها در همه سطوح دخالت کنند و از این طریق به طبقه کارگرافق دهند، او را برای کسب قدرت آماده کند، را از این بحث بگیرید چیزی جز یک بحث لیبرالی و یا ماجراجویانه غیر کارگری باقی نمی ماند.

در مبحث "حزب وجامعه" و "حزب و شخصیت ها" هم همینطور است. اگر شما این تئوری و هسته مارکسیستی را که مبارزه طبقاتی مبارزه ای است که با خود احزاب، مکاتب ، سنت ها را بوجود می آورد و احزاب هستند که با اتکا به این سنت ها و با شخصیت های خود در آن مبارزه طبقاتی شرکت می کنند، را از بحث "حزب و جامعه" بگیرید آنرا به یک تئوری لیبرالی تبدیل می کنید به این تئوری که شما از طریق میدیا می توانید قدرت سیاسی را بگیرید.

دخالتگری کمونیسم منصور حکمت در تمام جنبش های اجتماعی جنبش هایی مثل دفاع از حقوق زن، علیه مذهب، در دفاع از حق کودک، علیه اعدام و .... متکی بر تبیین مارکسیستی او از مبارزه طبقاتی، جنبش ها و احزاب و این که این جنبش های اجتماعی امکانی است برای دخالت کمونیستی و تاثیر گذاری بر آنها، است.
همانطور که گفتم من تلاش کردم حداقل دریچه ای را باز کنم بر اینکه تبیین مارکسیستی از مبارزه طبقاتی، جنبش ها و احزاب چه جایگاه مهمی را در تئوری منصور حکمت دارد. و این که تحلیل های منصور حکمت و سیاست های او ناشی از یک چنین تبیین مارکسیستی نسبت به جامعه، به رابطه روبنا و زیربنا، به طبقات و رابطه شان با تولید و با یکدیگر، به جنبش ها و رابطه شان با طبقات، احزاب و رابطه شان با جنبشها است.

متون زیادی در این مورد موجود است و می توان به آنها مراجعه کرد. علاوه بر ادبیات خود منصور حکمت مانند، سه منبع و سه جزء سوسیالیسم خلقی٬ کمونيسم کارگرى و فعاليت حزب در کردستان (از سلسله بحث هاى کمونيسم کارگرى- سمينار دوم( ، کمونيسم کارگرى(سمینار اول)، اسطوره بورژوازى ملى و مترقى، پیشگفتار "شيوه برخورد به احزاب بورژوائى" از لنين، بازخوانی کاپیتال مارکس، ناسيوناليسم چپ و کمونيسم طبقه کارگر، بررسى تجربه ايران، حزب و قدرت سیاسی، حزب و جامعه، درباره احزاب بورژوايى مراجعه به ادبیات لنین و مارکس مانند احزاب سياسى در روسيه از لنین، مانیفست، هژدهم برومر، مبارزات طبقاتی در فرانسه پیوستگی و کاربرد این متد را در دوره های مختلف از طرف مارکس، لنین و منصور حکمت نشان میدهد. نشان میدهد تببین مارکسیستی از مبارزه طبقاتی، جنبشها و احزاب از طرف منصور حکمت از جدال طبقاتی در ایران، بررسی جنبشها و احزاب سیاسی آن، از سیر روند اوضاع جهانی، از تجربه انقلاب روسیه ادامه متد مارکس و لنین در تبیین انقلابات فرانسه، انقلاب روسیه و جدال طبقاتی آندوره است.

۴ ژوئن ۲۰۱۱

به اشتراک گذاری این مطلب

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter